سفارش تبلیغ
صبا

بی نشانه

عطر تو

طبقه چندم خاطرم نشسته ای؟!

آسانسور را که می زنم عطر تو دیوانه ام می کند...

و صدای مبهمی که می گوید:

"لطفا مانع بسته شدن در نشوید...

عطر او حیف است پراکنده شود!!!



[ شنبه 97/2/29 ] [ 4:25 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

دلشوره

دلشوره گرفته ماهی سینه ی من...

انگار قرار است شکارش بکنند!



[ جمعه 97/2/28 ] [ 4:8 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

نماز باران

به نماز می ایستم و طلب باران می کنم!

رعد و برقی می خواهم تا زجرهایم را پاره کند ...

گلویم را سخت می فشارد ...ابری که بارور شده اما نمی بارد...

دوردستی می خواهد و کنج خلوتی!

این سرزمین جای حتی قطره ای باران ندارد...

مردم گلویم سالها شیون زده و غم خورده اند...

هوای گلویم از اشک اشباع است...

_این است سرگذشت دردهایی که نباریده و میعان شده اند!



[ یکشنبه 97/1/19 ] [ 1:0 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

مناجات!

و جعلنا الیل لتسکنو فیه...

اما در من هراسی است که آرامش شب را در هم می شکند!

عذاب می کشم از گناهانی که نکرده ام و سایه بر روحم گسترانیده اند!

جوانه شوقی در من است که در زیر سایه ی علف های هرزه هرگز ق نخواهد کشید!

چگونه به آسمان دست بساید اندیشه ای که میان انبوه علف های هرز گم شده؟!

تو آن بزرگترین عظمتی هستی که قامت کوتاه این نهال نو رسته از درکت عاجز است...

دستم را بگیر وبه آسمانم ببر!

پنجه ای از نور کافی است که به سمتت متمایل شوم!

بیهوده بی تو بر قامت ساقه های این فصل می پیچم...

هرچه بخیزم بی تو تمام دشت هم که از من پر شود ،باز تکیه ام بر زمینی است که تکیه اش بر آسمان است!

پای خودت که در میان نباشد شب و تاریکی وهیچ سکینه دیگری سر سوزن آرامش نمی آوردند!

دل به تو می سپارم که سراسر آرامشی!!!



[ یکشنبه 97/1/12 ] [ 7:2 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

سلولهای خاکستری

مرکز تعادلم در این رابطه...

نه تویی که بگویی بمانم یا بروم

نه مخچه ام که بگوید هیچ گاه برنگرد!

مرکز این تعادل ؛سلول های خاکستری قلبی ست که تا انتها سوخته!



[ یکشنبه 96/12/27 ] [ 6:34 صبح ] [ سارا رحیمی ] نظر

خاطرات مرطوب

آخرین کبریت را می کشم...

باز هم نمی سوزد...

عجب رطوبی دارد

_خاطرات من با تو!_



[ شنبه 96/12/26 ] [ 11:14 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

معما

آن فروغی که به لب های تو است

حاصل سوختن و دود شدن های من است

آه گرمی که تو دم می زنی اش

شیره ی جان و نفس های من است

می دهم جان به تو و جان خودم می سوزد

تا دم مرگ همین منظره همپای من است

می تکد از سر انگشت تو خاکستر من

زیر پای تو از این بعد دگر جای من است

اینکه بیهوده چراثانیه ها سوخته ام؟!

بی جواب است !نه پایان معمای من است!

 



[ شنبه 96/11/28 ] [ 5:35 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

جام الست

یک سایه ی بی انتها در دوردستی تو

هرجا که من سر می زنم انگار هستی تو

هم دور هم نزدیک !یک تصویر نامفهموم...

در ارتفاع خاطرم بالا و پستی تو

می بینم از اینجا سراب دور بودن را

اینبار هم وهم است یا آنجا نشستی تو؟!

این انعکاس زخم های کهنه ی ما نیست؟!

تصویر می بینم چرا،هر جا شکستی تو؟!

من می شناسم یا که نه تصویر هایت را؟!

هشیار باشی بهتر است انگار مستی تو

پایان ندارد بی امان می آید این وهم است

هم اولی هم آخری جام الستی تو!!!

 

 

 



[ شنبه 96/11/28 ] [ 10:12 صبح ] [ سارا رحیمی ] نظر

با تو

هر دم به طریقی دل من می شکند

جز مهر و طریق آشنایی با تو

دائم چو گدایان در درگاه توام

هر ثروت و ملک و پادشاهی با تو

من بندگی تو را به دل خواهم کرد

معبودی و بخشش و خدایی با تو

دل می دهم و تمام دارایی خویش

دل بردن و ناز و دلربایی با تو

در بند تو می افتم و یک حبس ابد

سر رشته رنجیر و رهایی با تو

من فصل زمستانم و در فکر بهار

هم موسم وصل و هم جدایی با تو



[ جمعه 96/11/27 ] [ 12:3 عصر ] [ سارا رحیمی ] نظر

مجموعه دار

پیکر بی جان صد پروانه؛ما

عاشق مجموعه ی صد رنگ؛او

عاشق ما می شود دیوانه وار

هر دمی سرگشته ی یک رنگ او

دلربایی می کند پیش از فریب؛

عاشق زار و بسی دلتنگ ؛او

ما همه سرگشته ی او هر زمان

لیک دارد ماجرای سنگ او

هر کسی از پشت خنجر می زند 

می زند از رو به رو نیرنگ او

ما به دامش مایل اما وقت دام؛

می شود با نبض ما در جنگ او

می کشد ما را همین دلدادگی

دلربایی می کند با ننگ او!!!



[ جمعه 96/11/27 ] [ 10:7 صبح ] [ سارا رحیمی ] نظر

::